هر جریان سیاسی حامل اندیشه و تفکریست و آنچه سیاسی شدن یک اندیشه بدان می افزاید ، ورود آن به عرصه ی قدرت است .آنچه می باید برای سیاسیون یک توافق قابل احترام گردد ، درک این است که اندیشه ها و تفسیرهای انسانی در قالب تفکرات سیاسی به دلیل ماهیت انسانی خویش مقدس نبوده و همواره می باید مورد بازنگری و باز تولید متناسب با عصر و زمان خویش قرار گرفته‌ تا پاسخگوی نیازمندیهای مردم و جامعه ی زمان خود باشند.
در سال ۱۳۷۶ و در انتخابات ریاست جمهوری ، سید محمد خاتمی با شعار اصلاحات سیاسی بر سر کار آمد و در قالب دولتی که دولت اصلاحات نام گرفت به کار خویش ادامه داد.
اما پرسش بنده ی حقیر که در صدد پاسخگویی در حد وسع خویش بدان می باشم آن است که ریشه ی اختلافات جریانهای سیاسی اصلاح طلب و اصول گرا ( حد معقولش که باعث به خطر افکندن منافع ملی و از میان رفتن منابع مادی و معنوی نگردد مطلوب است) ، در کجاست؟ و این در حالیست که جریانهای دو طیف‌ سیاسی به لحاظ ماهیتی دارای چارچوب های نظری مشترکی بوده و در مواردی هم اختلاف در سلیقه و در روش دارند. از نظر بنده یکی از دلایل مهم و اصلی که موجب اختلاف دو جریان اصلاح طلب و اصول گراست ، و گاها این دو جریان را به جای حرکت موازی ، به صف آرایی در مقابل هم وا می دارد ، پیشینه ایست که ریشه در حضور و ورود گفتمان اصلاح طلبی، در یک فضای انتخاباتی و به عنوان یک رقیب سیاسی در سال ۷۶ دارد .و در این میان قطعا مطرح کنندگان آن گفتمان ، نه به چشم یک متفکر در حوزه ی فلسفه ، که در قامت یک رقیب سیاسی توسط جریان مقابل دیده شده اند.
حال اگر خاستگاه جریان و گفتمان اصلاحات بدور از فضای رقابتی انتخابات و در عرصه ی حوزه و دانشگاه و در قالب گفتمانی در چارچوب های فکری (به شرط فراهم بودن بسترهای مناسب) و بدون حساسیت های سیاسی و انتخاباتی می بود، می توانست با تبدیل شدن به یک مطالبه ی در حوزه ی اجتماعی و با پشتوانه های علمی ، دینی و فلسفی و با ورود در تمامی عرصه های داخلی از جمله در حوزه ی سیاسی ،اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی عامل یک تحولی اساسی بوده و با به رخ کشیدن پیشرفت های نظری و عملی در عرصه ی داخلی و در قالب تجربه ی مردم سالاری دینی و در عرصه ی جهانی نیز به رقابت با لیبرالیسم غربی پرداخته و چه بسا با رویکرد و با تاکید بر اصول اسلامی و انسانی خویش ، بطور مثال با مطرح شدن گفتمانی چون گفتگوی تمدن ها در عرصه ی بین المللی ، نظریه پردازانی چون هانتیگتون را با نظریه ی جنگ تمدن ها به انزوا کشانده و مورد استقبال متفکران سیاسی صلح طلب و جامعه ی جهانی به معنای واقعیش قرار گرفته و با زدودن چهره ی نادرست از اسلام ، ریشه ها و پرده ی اسلام هراسی و ایران هراسی را به کنار زده و در نطفه خنثی نماید و در عین حال به عنوان یک الگوی تمام عیار منطقه ای ، در مقابل نسخه های بدلی غرب به رقیبی شکست ناپذیر مبدل گردد .در این میان آنچه به کمک این دو جریان سیاسی خواهد آمد ، گفتگو میان متفکران سیاسی اندیشه ورز و دلسوز ایشان است و نه برخی بروکراتها ی یقیه سفید که نگاه صرف سیاسی و منافع طلبانه و جاه طلبانه شان ،گاها اجازه ی نگاه فراتر از نوک بینی را به ایشان نمی دهد. بلکه آنانی که درک درستی از منافع ملی و شرایط داخلی و منطقه ای و فراتر از آن جهانی داشته و با نگاه درست و تاکید بر ارزش ها و هویت ملی و پرهیز از هرگونه شعارزدگی و یا خودباختگی ، با واقع نگری و عدم نگاه سطحی و کوتاه مدت ، آینده ی درخشانی را برای ایران عزیز رقم زنند.
و البته جدای از موارد فوق سوء استفاده برخی افراد ،خصوصا تازه به دوران رسیده های سیاسی که با چسابندن خود به جریانها و اشخاص ریشه دار در دو جریان، در بزنگاه ها و هیجانات سیاسی ناشی از آن ، می توانند عامل تفرقه ، و زمینه ی سودجویی را برای فرصت طلبی خود و اربابانشان در عرصه های داخلی و خارجی فراهم نمایند.انشالله با عزمی راسخ و تبدیل ظرفیت های بالقوه ی سیاسی به بالفعل و طرح گفتمان های دوستانه ی داخلی توسط دلسوزان ایران اسلامی، در باقی مسیر راه علیرغم تمامی تحریم ها و مشکلات داخلی و خارجی با اتکال به خداوند و یاری ملت شریف ایران همواره سرفراز و سربلند باشیم.

به قلم : سامان حسینی نوید
کارشناس ارشد روابط بین الملل

لینک کوتاه
http://abrishampress.ir/?p=31653

  • نویسنده : سامان حسینی نوید