بیست وهشتمین سالگرد جان باختگان شهید گونه حادثه دلخراش زلزله ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۹ فرارسید و داغ دلمان تازه شد

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی ابریشم ، یدالله بشارتی خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی در رودبار به مناسبت زلزله ۳۱ خرداد ۶۹ در یادداشتی می نویسد:

بیست وهشتمین سالگرد جان باختگان شهید گونه حادثه دلخراش زلزله ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۹ فرارسید و داغ دلمان تازه شد ولی با گرامیداشت یاد وخاطره آن عزیزان سفر کرده و عرض تسلیت به بازماندگان این واقعه تلخ، تسلی خاطری برایمان ایجاد خواهد شد. حال که خاطرات آن شب ظلمانی که در حقیقت آزمایش الهی بود را مرور می نماییم. انبوهی از غم و اندوه بر ما مستولی میشود ولی صبر و تحمل را پیشه خور ساخته و تسلیم حق می شویم و برای شادی روح قربانیان این حادثه ناگوار فاتحه نثار می کنیم و همیشه بیادشان هستیم و آن شب تاریک و ظلمانی هیچ وقت از ذهن مان پاک نخواهد شد.
اما خاطراتی از آن شب و روز ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۹: پس از وقوع زلزله اصلی و پس لرزه ها ی آن، منزل مسکونی مان بکلی ویران شد ولی با همه مشکلات و سختی ها توانستیم از زیر آوار بیرون آییم و وارد حیاط خانه شویم ولی از زمان و چگونگی آن چبزی در ذهن ندارم. اوضاع جوی بسیار وحشت انگیز و شببه حالت روز قیامتی بود که دراحادیث و روایات خوانده بودیم ترس و وحشت شدیدی بر سر ما سایه افکنده بود و هر لحظه منتظر اتفاقات دیگری بودیم ولی پناه به خدا می بردیم واز او کمک می خواستیم و مدام به خودمان تلقین می کردیم که این واقعه قضا و قدر الهی و سرنوشت ماست و باید تسلیم رضای او شویم .باید عرض کنم آسیب جدی دیده بودم و نای بلند شدن و حرکت نداشتم. ولی به اطراف می نگریستم منازل همسایه ها به تلی از خاکستر تبدیل شده بود و اطراف ما شیون و غوغا بپا بود ولی همچنان چشم به راه امداد رسانی بودیم .
و از سوی دیگر فکرش را نمی کردیم که در آن شرایط فوق بحرانی کسی بداد مان برسد. جالب اینجاست در آن لحظات ناامیدی خودروی پاترولی از شهر منجیل به هرزویل آمد و در نقطه ای که ما قرار داشتیم توقف کرد. این واقعه برای مان باور کردنی نبود و با مشاهده خودرو روحیه تازه ای گرفتیم و امید مان بیشتر شد.
بلاخره آقای سید حمزه طاهری از خودرو بیرون آمد و نگاهی به اطراف کرد و ما را دید و نزدیک آمد وقتی وضعیت بنده و همسرم را دید در آن شرایط بسیار سخت تصمیم گرفت که ما را به شهر منجیل برساند بلاخره خودم و همسرم که وضعیت قطع نخاعی داشت و دو کودک بنده و چند نفر دیگر را سوار کرد وقتی به منجیل رسیدیم این شهر به تلی از خاکستر تبدیل شده بود به سختی محل زندگی یکی از بستگان خویش را پیدا کردیم و دو کودک ما را به آنها سپردیم. البته بیاد ندارم باهمین خودرو و یا خودروی دیگر ما را به شهر قزوین رساندند و از آنجا با یک بالگرد به شهر تهران انتقال دادند و در بیمارستان شهدای تجریش بستری نمودند.
البته آن چیزی که برای ما بسیار غم انگیز و ناراحت کننده بود خبری از خانواده و بستگان در شهر های دیگر و روستاها نداشتیم. واین موضوع برای ما بسیار سخت بود ولی به خودمان روحیه می دادیم. بلاخره بعد از یک هفته بستری در بیمارستان، تحمل این بی خبری را نداشتم از همسرم که وضعیت بسیار وخیمی داشت خدا حافظی کرده با پوشیدن لباس خانگی و دمپایی و تهیه پول بلیط اتوبوس از راه چالوس خودم را به رشت رساندم (البته راه قزوین به رشت بسته بود و اتوبوس ها از مسیر تهران چالوس به رشت می آمدند) طولانی شدن راه و آسیب دیده گی و طی کردن مسیر رشت به رودبار با وانت، شرایط بسیار سختی را برایم ایجاد کرد که هرگز فراموش نخواهم کر .
رسیدن به رودبار و شنیدن مرگ تعداد زیادی از اعضای خانواده و بستگان، غم اندوه مرا دوچندان کرد ولی از خداوند طلب صبر شکیبای نمودم. این بود اندکی از خاطرات بنده از آن حادثه دلخراش زلزله و امیدوارم اینگونه حوادث تلخ درهیچ نقطه ای از دنیا اتفاق نیفتد.

  • نویسنده : یدالله بشارتی